X
تبلیغات
آرمان شهر

آرمان شهر
رویدادهاوخاطرات
پيوندهای روزانه
                                                    به نام ایزد یکتا

با سلام

یکی از فامیل هامون عکس یه دختر تو اروپا برام فرستاده میگه کپی ثنا (دخترم)را اونجا دیده. اون عکس را نشون دخترم (ثنا)دادم می گم این کیه ؟گفت :منم!!!!!

[ یکشنبه سوم آذر 1392 ] [ ] [ طاهره فروزش ]
                                               به نام ایزد یکتا

چهارم شهریورماه روز کارمنده و من هم کارمند اولی هستم.

.

.

.

.

.

.منتظر کادو های شما هستم

[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ ] [ طاهره فروزش ]
                                                  به نام ایزد یکتا

سلام سلام آخیش بعد از مدتها برگشتم. دلم برای وبلاگم و وبلاگ گردی تنگ شده بود.

تو این مدت سرم خیلی شلوغ بود.

راستی عید همه تون مبارک. نماز و روزه هاتون قبول.

سعی می کنم بیشتر بیام .

[ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 ] [ ] [ طاهره فروزش ]
                                                          به نام ایزد یکتا

دوستان عزیز وبلاگ هر جوان یک مشاور راه اندازی شده است . لطفا ما را از نقطه نظرات خود بی نصیب نگذارید. منتظریم. این هم ادرسش http://mjfg.blogfa.com

[ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ] [ ] [ طاهره فروزش ]
                                  به نام ایزد یکتا

از اول مهر ما هم مثل بچه ها سال تحصیلی جدید را یه جور دیگه ای شروع کردیم.تو این یک هفته هم اقای خودمون بودیم و هم نوکر خودمون.پشت میز نشستیم ولی قبل از اون استین بالا زده و اتاق و میزمون را تمیز کردیم !خدا عاقبت این اچارفرانسه ها را به خیر  کناد !امین

[ جمعه هفتم مهر 1391 ] [ ] [ طاهره فروزش ]
                                  به نام ایزد یکتا

امروز وقتی یکی از دانشجو های سالهای نسبتا دور تدریس ام اومد در خونه و برای عروسی خودش دعوتم کرد یادم اومد که هنوز هم دانشجوی با مرام هست . اما دیگه خیلی مهم نیست که از این جور دانشجو ها باشن یا نه چون من دارم از عالم تدریس خداحافظی می کنم .ولی هیچ وقت محبت این دانشجو را فراموش نمی کنم .

کاش ما هم یک کمی با مرام باشیم

 

[ دوشنبه بیستم شهریور 1391 ] [ ] [ طاهره فروزش ]

تهران شهری پر ازامکانات برای پیشرفت بود .مخصوصا برای ما که هر روزاز انقلاب رد می شدیم و اون همه کتاب کمک اموزشی و کلاسهای جورواجورمی دیدیم جذاب بود.خیلی دلم می  خواست کلاس زبان می رفتم یا کلاس های متنوع دیگری شرکت می کردم اما با وجود یه بچه کوچیک که اغلب اوقات بخصوص در زمستان اونجا سرما خورده بود نمی شد کار چندان زیادی انجام داد . کتاب فروشی های انقلاب همه جور کتابی داشت . ادم به راحتی می تونست کتاب مورد نظرش را پیدا کنه . دفتر بیشتر انتشاراتی ها نزدیک خونه ما بود . به همین دلیل برای خرید کتاب مشکل چندانی نداشتیم. من هم هروقت ازدانشگاه بر می گشتم  محو تماشای ویترین کتاب فروشیها می شدم .

تهران شهری پر از امکانات برای تفریح بود . از پارک و سینما و تئاتر گرفته تا برنامه های شاد و مفرح تابستانی و جشنواره های گوناگون برای شهروندان تهرانی که مبادا ملالی به دلشون نره ! خب ما هم هرازگاهی از اونها بهره مند می شدیم . اما جالب اینجاست که من با وجود این همه سینما در اطراف خونه یک بار هم برای دیدن فیلم به سینما نرفتم !!

روزهای برگزاری جشنواره فیلم فجرخیابان انقلاب غلغله بود و همه با شوق و هیجان به دنبال گرفتن بلیط فلان فیلم بودند که در فلان سینما اکران می شد و من با تعجب به صف های طویل نگاه می کردم و تو دلم یواشکی می گفتم اینها کین؟ بابا دو روزدیگه تلویزیون میذاره چرا اینقدر شور می زنید واقعا که بی کارید!

اما وقتی نمایشگاه بین المللی کتاب افتتاح می شد از خوشحالی پرواز می کردم انگار می خواستم همه کتاب های اونجا را بخرم . وقتی به نمایشگاه می رفتیم و بعضی بی برنامگی ها را می دیدیم هی حرص می خوردیم یکی نبود بگه به شما چه ربطی داره اگه ملت را بوق در نظر می گیرن و یه جا برای استراحت اونها قرار نمی دن . یا وقتی دختر و پسر هایی را می دیدی که نمایشگاه را یک فرصت پرواز از قفس محدودیت!ها می دیدن خنده ات می گرفت . خداییش چقدر هم محدودیت داشتند بنده خداها!

یکی دیگه ازبرنامه هایی که هرسال اول ماه رمضان شروع به کارمی کرد نمایشگاه بین المللی قران کریم بود . رفتن به این نمایشگاه هم سخت بود هم مزه می داد چون اولا مجبور بودی هم وقتی روزه هستی بری و هلاک بشی هم توی صف افطاری بری و چند دانه خرما و بامیه برای افطار بگیری با یه لیوان چای مفتکی روزه ات را باز کنی ! اما جدای ازشوخی وقت افطار توی مصلا خیلی با صفا بود . بار اخری که به نمایشگاه رفتیم ، توی غرفه تابلو فرش به خدا گفتم :خدایا تا سال دیگه همین موقع یکی از این تابلو فرش ها مال من باشه ! الان چند سالی از اون موقع گذشته اما انگار خدا هم حرف ما را مثل دانشجوهامون جدی نمی گیره!

جو نمایشگاه قران با نمایشگاه کتاب متفاوت بود .دیگه اون دختر خوشکل ها و پسر ژیگول ها را کمتر می دیدی . محصولات قرانی هم بسیار متنوع بود. من که الان هم وقتی گزارش مربوط به نمایشگاههای قران و کتاب پخش میشه دلم پر می کشه . کاش پیش بیاد باز هم...(ایشالله برای دکتری)چشم شیطون کر!

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ ] [ طاهره فروزش ]

زندگی در تهران هم شیرین بود هم سخت.نمی دونم شاید من سخت می گرفتم یا شرایط بر من سخت می گرفت.تحصیل در حالی که یه نوزاد یک ماهه داری و همسرت شهرستانه و جز خانواده خواهرت اشنای دیگه ای نداری ،در شهری که قبلا اگه اسمش را می شنیدی با این که قند تو دلت اب می کرد ولی واقعا سخت بود که فکر زندگی در اونجا را هم بکنی.سالهای قبل چند باری رفته بودم تهران .بابا یه دوست قدیمی داشت که خونه شون ته جیحون بود و ما در عالم بچگی هرسال می رفتیم خونه اونها . چند باری که برای کنکور فوق(فقط دوبار!) اومده بودم که اتفاقا با نمایشگاه کتاب هم زمان بود یه دور قمری توی شهر می زدیم .اون وقتا از هوای الوده شهر هم تعجب می کردم هم احساس خفگی!

حالا مجبور بودی احساس خفگی نکنی و اتفاقا با تعطیلات اون هم حال کنی .۱۳-۱۴اذر 84 که چند روزی را به خاطر شدت الودگی تعطیل کردند ما هم بقچه را پیچیدیم و به سمت ولایت حرکت کردیم . به شهرضا که رسیدیم تماس های تلفنی شروع شد همه می خواستند بدونن هواپیمای سی 130 روی سر خونه ما فرود اومده یا نه ! و احیانا ما شهید شدیم یا؟ اما ما کجا و این شانسا کجا!

گاهی اوقات تصمیماتی می گرفتیم در حد تیم ملی . مثلا یه بار که خواب زده شدیم گفتیم هفته یه روز بریم از بیرون غذا بگیریم و دل خودمون را به این چیزا خوش کنیم . چند باری هم دست به جیب شدیم اما وقتی با تورم دوست شدیم از این مدل تک خوری هم منصرف شدیم .

ادامه دارد....
[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ ] [ طاهره فروزش ]

اگر مجبور بودی در اتوبوس ایستاده طی طریق کنی سوژه هایی را در خیابان می دیدی که گاهی افسوس می خوردی و گاه آرزو می کردی در همان شهر خودت بودی.بچه هایی که لابلای ماشین های گیرافتاده  در ترافیک  گل – سی دی – لنگ –و... می فروختند و یا راننده ای که در خودرو خود مواد بوق مصرف می کرد. یا بوق بوق بوق ..

وقتی از انقلاب عبور می کردی این همه کتاب فروشی و سینما و خیل جمعیت از یک طرف متحیرت می کرد و از طرف دیگر جومونگ هایی که با اسلحه نچندان سرد خودکار (همون که باهاش می نویسیم ) به نبرد می پرداختند و کمر همدیگر را خون الود می کردند تو را شوکه می کرد .

شب قبل از دفاعیه که برای خرید شیرینی به بازار رفته بودیم کیف پولم را انچنان حرفه ای زدند که هنوز بعد چندین سال حیرانم . کاش این همه استعداد در مسیر درست خرج می شد .

بازار بزرگ تهران که دل همه را آب می کند جای جالبی بود . از شیر مرغ تا ... را می توانستی انجا پیدا کنی . بازاری قدیمی با سقف های ایرانتی و کاملا غیر ایمن و بازاری های میلیاردر که بعضی از مغازه های اونها کمتر از سه چهار متر بود . بازار اونقدر شلوغ بود برای خریدن یک ناهار ساده مجبور بودی یک ساعت در صف منتظر بمانی

ادامه دارد...

[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ ] [ طاهره فروزش ]

تهران شهری پر از استرس. سوار اتوبوس که می شدی بیشتر مسافران عبوس بودند و زود با دیگران جروبحث می کردند.با خود می گفتم خدایا چرا اینها اینجوری وحشی اند مگر نه اینکه پایتخت نشینان باید با فرهنگ تر باشند ؟چرا آداب معاشرت بلد نیستند و ...بعد از یکسال علت این همه کم طاقتی مردم را خیلی خوب فهمیدم . گناه اونها این بود که باید از کله سحر تا شب بدو بدو می کردند برای این که بتوانند طی یک روز یکی از کار هایشان را به سرانجام برسانند . خیلی وقتها چند روز هم برای یک کار کم بود . اصلا روز باید بیشتر از بیست و چهار ساعت داشت تا بتوانی کاری انجام دهی.

صبح که از خانه بیرون می زدی اتوبوس جای خوبی برای چرت زدن بود . شب که بر می گشتی هم از خستگی تمام راه را در اتوبوس چرت می زدی.

 

ادامه دارد...

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ ] [ طاهره فروزش ]
درباره وبلاگ
امکانات وب